۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

کابوس

شب است و وحشت زده دارم خواب می بینیم

خواب می بینیم که با تعدادی از کسایی که می شناسمشون یه جایی گیر کردیم بمباران شده
تعداد بسیار زیادی بمب می ریزه از آسمون و ما تو یه ساختمون هستیم و من یه بچه 4-5 ساله در کنارمه که روی اون بچه چمباتمه زدم و کاملا حائل شدم براش ... ترس و حشت
صدای سوت بمب.......
وحشتی که تمامی ندارد.....
صبح که بلند می شم صدقه میزارم....
نمی دونم این کابوس نتیجه چیه
خیلی فکر میکنم که چی کار کردم؟
فقط به چیز می رسم.... تو خونه دیگه قرآن خونده نمیشه
به جاش ماهواره اومده!
به جاش نیومده ولی انگار خستگی کار ..... و دلمشغولیهامون باعث شده به جای اینکه بیشتر بریم به سمتش .... نمی دونم .. نمی خوام نتیجه بگیرم
امروز عصبی هستم شاید از کابوسیه که صبح دیدم ....

سه شنبه 6-11-88

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر