۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

مرخصی...

با یک ماه مرخصی بدون حقوقم موافقت شد
خوشحالم و آروم!
باید به طور خفنی از این فرصت استفاده کنم ... یه ماه مثل برق و باد می گذره و من هرگز دیگه این زمان رو بدست نمیارم
باید من بخوام و بخونم و اونم باید کمک کنه به شدت!
................
فردا مهمونی دعوت دارم
دوره فامیلی هست ولی نمی رم! می خوام برم خونه یا کتابخونه درس بخونم. ولی فردا شب احتمالا می رم خونه مامانی برای تولد داداشی!
براش یه کیف لپ تاپ خومشل خریدم
................
دیروز که رفتم خونه دیدم طبق معمول سر و صدای همسایه بغلیمون به راهه! همون دم درزنگشون رو زدم و گفتم میشه یه کم آروم تر باشین ؟ من باید درس بخونم ... خانومه گفت ببین به من نگو به این بگو!! (به بچه اش!) من که شاخ در آورده بودم گفتم ببخشید؟؟؟ گفت برو الان یه چاقو بیار بهش نشون بده می ترسه ساکت میشه!!!! و من :

بعدش هم گفت دیشب این قدر زدمش که بعدش خودم نشستم گریه کردم!! فکر کن! نهایت تربیت!!
بعدش هم گفت این بچه اگه باهاش نرم باشی و مهربون مشکلی نداره ولی خوب من که اعصابش رو ندارم!!!!!
می خواستم بهش بگم فکر کردی اینایی از خونه فراری می شن فکر کردی چه طوریه؟؟!!
دیدم خیلی شوته به جاش بهش گفتم : ببخشید شماها تا کی اینجا هستین؟؟ کی سال خونتون تموم میشه برید؟؟


پینوشت: درس می خونم ... قول میدم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر