۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

کادوی روز پاتختی!

ديروز درس خوندم ولي هنوز هم عقبم خيلي زياد


ديشب رفيتم يه خورده خريد کرديم با همسري و برگشتيم خونه و شام خورديم و من کلي سالاد خوردم و مشعوف شدم به شدت همزمان ويکتوريا رو هم ديدم! بعدش بستني خورديم و از شبکه ديدار فکر کنم ده فرمان رو ديديم و من همزمان ايران دخت مي خوندم کلي تو حال خوشي بودم که زدم تیوی خودمون دیدم کی اومده؟؟ آفرین .... ده نمکی !!! لازمه بگم عکس العملم چی بود؟؟؟
؛آره دیگه عزیز دل کلی حرفهای مهربانانه! نثارش کردم


بعدش هم رفتم مسواک زدم و در حالي که ساعت 11:30 بود خوابيدم! موبايلم رو 5 کوک کردم که بلند بشم درس بخونم ولي چي
شد؟؟ آهان افرين خوابيدم ! يعني دقيقا هر روز همين بساطه! هي شبا ساعت کوک مي کنم بعد صبح ساعت 5 همسري زابه را ميشه بلند ميشه خاموشش مي کنه و منم مي خوابم ! خوب اينم يه جورشه ديگه!

ضمنا دیشب همسری یه خورده ازم دلگیر شد البته نمی دونم چرااا!  سر اینکه گفت بریم عطر بخریم برای زن برادرش گفتم ما رسم داریم ولی شما رسم ندارین عروس میاد خونتون کادو بدین! گفت مامانم که کادو داد بهت! گفتم اون فرق میکرد بقیه شون هیچی ندادن... اینو گفتم دپرس شد ولی به روی خودم نیوردم! البته می خوام براش یه بلوز بگیرم... این قدر این مسئله رو اعصابم بوده از پارسال تا حالا که خدا میدونه! شما فکر کن عروسی ما فامیلاشون اومدن پاتختی حدودا ده نفر (فقط ده نفر از اونا) خونه ما بعد فقط مادر شوهرم یه پتو گلبافت کادو آورد!! فکر کن! پتو آدم ببره واسه عروسیه پسرش! نه تو رو خدا یه بار دیگه تصور کن ! اونم جلو فامیلای حرف در بیار ما! ده نفر آدم یه پتو!
حالا این بماند که از حرص می خواستم خفه شم و تا همین الان هم اینو تو روی همسری نگفتم!
ضمن اینکه وقتی ما عقد کردیم شش ماه بعدش تو عید تازه خواهرش ما رو دعوت کرد خونشون! فکر کن !؟! بعد این زن برادرش که اومده تهران من باید پاگشا کنم! اونم در حالی که هنوز بقیه دعوتش نکردن!
بعضی وقتها این قدر اعصابم خورد میشه یادش میفتم که خدا می دونه!


پينوشت : مهموني شام به مهموني بعد از شام تقليل يافت!



دوشنبه 12-11-88

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر